ياران علي زمان

 

   1   2   3   4   5   >>   >
 ●+ به خود بياييد ? به داد ما برسيدسه‏شنبه 4 مهر 1385 - ساعت 2:47 صبح

نويسنده: محمدرضا

بسم الله القاصم الجبارين


 


و انزلنا الحديد فيه باس شديد .


مسئولين ? مسلمين ? به داد ما برسيد ? اين چه سازمان رسمي شناخته شده اي است که اسلحه انفرادي ندارد؟نيروهاي شهادت طلب پاسدار را آموزش نداديد ? مسامحه کرديد ? چوبش را از خداي عزوجل خورديد و خواهيد خورد . چه بايد بگويم که شايد شما را به تحرک وابدارم ؟ اين را بگويم که از ??? پاسدار خرمشهر تنها ?? نفر باقي مانده . بگويم که ما ميتوانيم با ?? خمپاره ? خونين شهر را بري ?? ماه نگه داريم و امروز ?? تفنگ نداريم و حال » که سازمان هاي غير رسمي ? با امکانات فراوان بر ما آن ميرانند که بايد برانند.


واقعيت اين است که ارتش امروز ما نميتواند بدون وجود سپاه و برعکس ? کوچک ترين تحرکي داشته باشد . من را وقت آن نيست که بگويم تا به حال چه کارهاي متهورانه اي انجام داده ايم.خدا ميداند که ما تانک هاي دشمن را لمس کرده ايم . فغان زنانه ي آن ها را در شبيخون هاي خود شنيده ايم . سايه ي ما به حول خدا و مکتب اسلام ?همواره مورد حملات سلاح هاي سنگين دشمن بوده و هست و دشمن هرگز نتوانسته است اسير ما را تحمل کند . اسراي پاسدار يا از پشت تير باران شده يا زير تانک ها له و لورده گرديده اند . پناهندگان عراقي ?همواره ترس نيروهاي دشمن از پاسداران اقلاب را به عنوان يک معجزه الهي مطرح مي کنند. سلاح را به دست صالحين بدهيد.. تا به حال ?دشمن حسرت گرفتن يک اسلحه کمري از پاسداران به دل داشته و خواهد داشت  .ما شهادي زنده فراوان داريم . ما بهشت را زير سايه ي شمشيرها مي بينيم. شهداي ?? روزه ي ما هنوز دفن نشده اند? به داد ما برسيد.


ما نياز به اسلحه و امکانات داريم.ما در راه خدا جان داريم که بدهيم? امکانات دادن جان را نداريم .به خود بياييد .فريادهاي پاسداران از فقدان امکانات ? بر ما زمين و زمان را تنگ کرده است .خستگي زياد مانع از ادامه ي نوشتن من ميشود. ولي باز هم بايد بدانيد که ما شهيدان زنده اي هستيم که به نبرد خويش عليه مردگان زنده ادامه خواهيم داد. اگر وساطت کنيد و ما را به حديد خداوند مسلح سازيد? فْضْرب الرقابٍ خويش را تا سقوط دولت بعث عراق وديگر زورمندان و قلدران ادامه خواهيم داد و گرنه تا آن زمان مبارزه خواهيم کرد که شهيد شويم و تکليف شرعي خويش را به جاي آوريم. 


    علي شمخاني     


فرمانده سپاه خوزستان


 


پي نوشت :


احوال برادران عراقي چطوره؟


از کشور دوست و همسايه « عراق » چه خبر؟


 

 ●+ * يک هفته و يک ماه *سه‏شنبه 4 مهر 1385 - ساعت 2:47 صبح

نويسنده: محمدرضا

بسم الله القاصم الجبارين 


اول : ماه رمضان آمد . همه خوب ميشويم ؛ يه چيزي تو مايه هاي ميزگرهاي بعد از زلزله ? منظورم را نميفهمي؟! خوب يه چيزي تو مايه هاي تحليل تيم ملي بعد جام جهاني. يعني يک موج . مي آيد و ميرود ? يک ماه خوب ميشويم؛ تنها يک ماه .



آخر : هفته دفاه مقدس هم آمد. هفته دفاع مقدس آمد تا ضرغامي يادش بيفتد چهار تا فيلم که جمشيد هاشم پور توش ميره و خواهر مادر عراقيا رو مورد عنايت قرار ميده پخش کنه. البته جديدا هم که مد شده از اون فيلم ها ميذاره که زندگي يه سردار پشيمون رو نشون ميده .



هفته دفاع مقدس آمد تا هيئت بلاگي ها يادشان بيفتد برنامه بازديد از بيمارستان ساسان را بگذارند که البته بعيد ميدانم جنم همچين کاري را داشته باشند.


همته دفاع مقدس آمد تا فرهنگ سراي پايداري همايشي برگزار کند


هفته دفاع مقدس آمد تا بچه ها يک ويژه نامه جنگ در بيآورند و 


هفته دفاع مقدس آمد تا من يک پست جنگي .... اما نه !


هفته دفاع مقدس آمد تا من بگويم حالم بهم ميخورد که تو هفت روز هفتاد تا فيلم و مستند جنگي برام پخش کنند .


اومد تا من بگم بدم ميآد يکهو تو هزار تا وبلاگ دو هزارتا خاطره از شهيد همت برام بنويسن 


اومد تا من بگم حاجي (...) چه صبري دارد که هر سال اين موقع ميرن سراغش براي مصاحبه 


آره . هفته دفاع مقدس برا من بخاطره چيزه ديگه اي مياد


مياد تا بپرسم جام زهر چي بود؟ 


مياد تا بپرسم حاج آقا جهروتي چرا ميگفت دشمن تو خانه شهيه* !؟ 


مياد تا بپرسم چرا حاج سعيد هنوز که هنوزه و قتي از پايان جنگ حرف ميزنه عصبانيه؟


مياد تا بپرسم برا کيا نميصرفه من احمد متوسليان رو بشناسم؟


مياد تا من بپرسم چرا خبرنگار هارو تو بيمارستان ساسان راه نميدن؟


مياد تا من بپرسم ...


آقاي مسئول . حاج آقاي فلاني . برادر بهماني؛ شرط ميبندم ميترسي بري بيمارستان ساسان.






*.بعد از جلوگيري مسئولان موزه شهدا از سخنراني دکتر عباسي




پي نوشت :


حالا که برگشتي بخون :


قشنگيش به اينکه تو اومدي اينجا سر زدي تا در موردت چيزي نوشته باشم ؛ اما من ننوشتم  و البته اين ننوشتنم يعني نوشته ام  اما اگر دنبال چيز مکتوبي ميگردي بايد بگويم ?? صفحه دارم که هرگز نميبيني .















 

 ●+ قرآن بخوان به ياد سري بر روي نيچهارشنبه 28 تير 1385 - ساعت 1:50 صبح

نويسنده: محمدرضا

اي مطلب را اينجا نوشتم


 

   1   2   3   4   5   >>   >
 ●ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[4/7/1385- 2:47 ص] به خود بياييد ? به داد ما برسيد
[4/7/1385- 2:47 ص] * يک هفته و يک ماه *
[28/4/1385- 1:50 ص] قرآن بخوان به ياد سري بر روي ني
[16/3/1385- 6:11 ع] اون ور
[19/1/1385- 9:43 ص] عشقولانه براي پارسي بلاگ
[3/1/1385- 7:27 ع] وبلاگ جديد من
[1/1/1385- 3:1 ص] به بهانه اربعين
[19/12/1384- 11:0 ص] دعاکردن که خرجي نداره؟!
[21/11/1384- 5:55 ع] يک دشت سيب سرخ
[2/11/1384- 6:37 ع] شيراک نگه کي بگه؟!
[29/10/1384- 12:8 ع] عيد ولايت
[30/9/1384- 12:3 ص] اتل متل يه بابا (براي برادرم ابوالفضل سپهر)
[27/12/1383- 3:32 ع] يالثارت الحسين
[16/12/1383- 6:14 ع] آزادي
[13/12/1383- 4:50 ع] قابل توجه همه هم ما هم مسئولين
[همه عناوين(46)][آرشيو شده ها]

 

پنجشنبه 31 مرداد 1387

براي تعيين شهر خود روي کادر کليک نماييد.
اعلام اوقات شرعي براساس ساعت
رايانه‌ي شما مي‌باشد.
 

d خانه c

 RSS 
 Atom 

d شناسنامه c

d ايميل c

کل بازديدها:15342
بازديد امروز:1
بازديد ديروز:16


درباره خودم

ياران علي زمان
محمدرضا[46]
یه بچه هیئتی آواره و دنبال مجالس آیت الله امجد و همچنین عضو فعال گروه فشار!


لوگوي وبلاگ



لوگوي دوستان



اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
با ارسال فرم فوق مي‌توانيد از به‌روز شدن وبلاگ با‌خبر شويد.